صندوقچه

دوشنبه هر هفته از رادیو اقتصاد موج اف ام فرکانس98 مگاهرتز با شماره تلفن 22652525 و پیامک300003637 از ساعت 05/12 تا 15/13 پاسخگوی پرسش های شما عزیزان در زمینه گردشگری خواهم بود. برای اطلاع از موضوع برنامه هر هفته و مشارکت در آن می توانید به وب سایت رادیو اقتصاد مراجعه فرمایید و با مشارکت در آن در بهبود کیفیت برنامه بنده را یاری نمایید

غبارهای قیمتی گوشه و کنار شهرمان
نویسنده : عماد عزتی خراسانی - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٧
 

شاید به تاریخ و شواهدی از آن علاقه مند باشید و شاید هم استشمام بوی کهنگی اجناس برایتان لذت بخش باشد و به دنبال آن راهی کوچه و خیابان و یافتن سمساری ها یا به قول امروزی ها آنتیک فروشی ها شده باشید. جای تردید نیست که وقتی به موزه برای دیدن اجناس قدیمی می روید، این حس را نخواهید داشت، چون آنجا انواع و اقسام دستگاه ها برای محافظت از اجناس تاریخی استفاده شده که نوستالژی ما با اجناس را کاملا مختل کرده است، اما این مغازه ها یا همان آنتیک فروشی های معروف جایی برای نزدیک شدن به خاطراتمان است که جام جم امروز به یکی از آنها در خیابان منوچهری سری زده و از حال و هوای آن می گوید.

از پشت ویترین به مغازه آنتیک فروشی نگاه کردم، ویترینی کاملا ساده و شیک با موکتی سبزرنگ و تعدادی سنگ عتیقه و مقداری نقره دیدم و هنگامی که کمی خم شدم، طبقه پایین ویترین ترجمه ای دقیق از بازار مکاره دیدم؛ قابلمه مسی، اتو ذغالی، کاسه و بشقاب چینی و گوشه ای هم چند شمعدان جاخوش کرده بودند، اما کاملا خاک گرفته و درهم. فهمیدم که درست آمده ام؛ این همان آنتیک فروشی مورد نظر من است.

دو نفر داخل مغازه بودند و به آرامی من هم وارد شدم، اما با باز کردن درب مغازه نسیمی خنک با همان بوی کهنگی به صورتم خورد. پشت سرم درب را بستم و وارد شدم. اگرچه قبلا حضورم را زنگوله بالای در اعلام کرده بود، اما باز هم با صدای بلند اعلام کردم. پیرمردی آراسته سر از روی کتابی که می خواند بلند کرد و گفت: بفرمایید. با کمی من من کردن ظرف نقره ای را نشان دادم و گفتم: قیمت این چند است؟ پیرمرد نگاهی معنی دار کرد و دوباره تکرار کرد بفرمایید؟

تازه فهمیدم کاملا خراب کردم و تصمیم گرفتم صاف و صادق بگویم خبرنگارم و قصد تهیه گزارش دارم. وقتی پیرمرد این نکته را فهمید صندلی لهستانی قدیمی را نشان داد و گفت بنشین. اگرچه منتظر بداخلاقی او بودم، اما با استکان چایی سر صحبت را باز کرد. از خودش که حدود شصت سال است در این حرفه کار می کند و گفت این شغل زندگی من است و پسرم هم در این مغازه کار می کند که تازه نفر دوم داوود پسر آقا حمزه است.

آقا حمزه گفت هرچه می خواهی به اجناس نگاه کن تا برایت راز و رمز آنها را بگویم، اما فقط آن ردیف؛ سمت چپ مغازه درواقع زندگی من است که توجه من به آنها جلب شد. ویترینی سراسری و کاملا تمیز با کلی اجناس قدیمی مثل شمعدانی های شیشه ای، قوری، فنجان، سینی و جااستکانی های نقره، کلاه، درجه های ارتشی، ساعت زنجیردار و البته مقداری سکه بود. جمعا حدود یکصد قطعه بود و آقا حمزه گفت این موزه کوچک من است و از هجده سالگی آنها را جمع کرده ام، اما بقیه اجناس یا امانت هستند یا برای فروش یا خودم خریده ام. از او درباره نحوه چیدن اجناس که تابع هیچ قانونی نبود، پرسیدم و شنیدم این دقیقا همان چینشی است که مردم به دنبال آن هستند. به عقیده این کهنه کار بازار آنتیک فروشی، مردم میان این نابسامانی به دنبال خاطرات و علاقه هایشان هستند که این خود برای من و همکارانم فرصتی استثنایی است که بدون تردید از آن استفاده می کنیم، هرچه به هم ریخته تر و خاک گرفته تر، باارزش تر و جالب توجه.

اگرچه مغازه های آنتیک فروشی تهران به هر حال از قواعدی خاص پیروی می کنند، اما در شهرستان ها حتی خبری از مغازه نیست؛ بلکه حجره یا دکانی بدون ویترین فروشنده تاریخ است. نه ویترینی و نه نظافتی؛ به طور کلی می توان گفت که برخی از این مغازه ها یا دکان ها کاملا فراموش شده به نظر می رسند، حال آن که آنهایی که باید جلب این بی قانونی می شوند و زندگی در جریان است.

اما نکته جالب درباره همه همکاران من این است که چه جوان و چه پیشکسوت خود کتابچه ناطق تاریخ هستند و تاریخچه کوچک ترین جنس خود تا باارزش ترین آنها را می دانند. حمزه ادامه داد برخی از این تاریخچه سینه به سینه منتقل می شود، برخی هم مستند است و قابل انکار یا دخالت نیست، اما به هر حال همه ما پس از چند سال صاحب نظر می شویم و گاهی هم این دانسته هایمان است که به تجارتمان رونق می دهد.

به حمزه گفتم من حدود دو ساعت است که داخل مغازه شما هستم، اما مراجعه کنندای نداشتی که پاسخ داد خاک خوردن این کار لذت بخش است و با دست به شانه من زد و گفت مشتری من شاید امسال هم نیاید اما وقتی آمد من از آن معامله سود خواهم برد، چون ارزش جنس من هم همانند گذشته نیست. گفت من همین حالا اگر اجناس داخل مغازه را بفروشم حدود یک میلیارد پول گیرم خواهم آمد و اگر به حساب بانکی واریز کنم و سود بگیرم برایم کافی است، اما همین ور رفتن با اجناس خاک گرفته و قدیمی است که باعث جانگرفتم شده.

گاهی اوقات هیچ علاقه ای به فروش اجناس ندارم، اما اصرار مشتری و البته نیاز مالی است که مرا راضی به دل کندن از اجناس داخل مغازه می کند، به هر حال هوای این مغازه برایم آرامش بخش است و امیدوارم پسرم هم با استشمام این هوا انرژی بگیرد.

وقتی کارم تمام شد و قصد ترک مغازه را داشتم، آقای حمزه یک اسکناس 5 ریالی قدیمی را برداشت و داخل پاکت گذاشت و به یادگار به من داد.